25مهرماه 88-

10/17/2009

سلام

دیروز بعد از اینکه رفتم پادگان رفتم سر پست بعد از دو ساعتی الافی با یه سرباز دیگه هم صحبت شدم و گفت دوست داره بره شهر خودشون و ….

بعد رفتم و شام گرفتم که تخم مرغ آب پز بود اینقدر بد بود که دادمش به گربه های پادگان

بعد رفتم و با مسول تسلیحات صحبت کردم و بنا شد غیبت پست اولم رو برداره

خوابیدم و باز بلندشدم و پست دادم البته یه جای دیگه

باز رفتم خوابیدم و یک سروان ساعت 5 و نیم صبح اومد و بچه ها رو زوری برای خوندن نماز بیدار کرد

و من 6 و نیم رفتم و صبونه زدم

اومدم واحدم و نظافت کردم و نشستیم و ارباب رجوع را راه انداختیم

ظهر ساعت یک و نیم رفتم ناهار را زدم و بعد رفتیم شامگاه و خونه

تموم شد باز هم یک روز از عمر ما رفت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.