سربازی و فیلم بازی هاش
10/22/2009
سلام امروز هم اومدم خونه ساعت 12 و نیم البته نه که هر روز بیام ها نه ولی سه روزی میشه استراحت پزشکی گرفتم و پستم را برداشتم تا بیام خونه
امروز هم رفتم واحد و بعد یه سری به انبار زدم و چندتایی جنس تعویض کردم
از غضنفر میپرسن چرا میری سربازی،میگه به خاطر مرخصی هاش
خیله خب از ما به شما نصیحت تا میتونین و راه داره از خدمت دوری کنین که بد کوفتیه
من که خدا را شکر جام خوبه هم باز از نظر روحی خرابم
خدایا خودت ما را از شر این خدمت کوفتی راحت کن
29 مهرماه
10/21/2009
امروز صبح که رفتم صبونه و بعد هم مقدار جیم بازی و الافی
بعد هم رفتیم شامگاه و بعد خونه
فقط یک چیز و اون هم تا میتونید اگر خدایی ناکرده به خدمت رفتید
جیم بزنید(آچار باشید)
28 مهرماه-ای کاش نرفته بودم،ولی…
10/20/2009
درود بر همه سربازانی که صادقانه!در حال خدمت هستند(بدون رضایت خودشون)
امروزاز دکتردرمانگاه پادگان … 3 روز استراحت در محل کار گرفتم به دلیل آنفولانزا و یا سرماخوردگی و رفت ساختمونی که اونجا یک افسر وظیفه پستها را می نویسه و گفتم اینو ثبت کن من استراحت دارم
گفت حتمن بایستی بری قرارگاه تا اونجا تایید کنن
رفتم و دیدم فرمانده قرارگاه هست پیشش نرفتم صبر کردم تا جناب سروانی که جانشینشه اومد بیرون گفتم اینو واسه من امضا کن گفت بزار من برم تا جایی و بیام عد بیا تا امضا کنم
خلاصه رفتم واحد و ساعت 11 و نیم رفتم دادم امضا کرد و رفتم پیش افسری که گفتم مسول لوح هست دادم ثبت کرد
حالا از اینجاش میفهمید چرا نباید میرفتم ، ولی…
بعد گفتم آقا این مجوز خروج ما را بده گفت باید بری شامگاه گفتم ممکنه شامگاه مجوز را نیارن و من حتمن میرم
گفت من میدونم که نمیری ولی بیا(چون اکثرا از شامگاه جیم هستن) ولی من گفتم نه خیال راحت من میرم من مثل … نیستم
من
آخه از یک شهر دیگه هستم و در شهر اونها هستم و گفتم مثل همشهریای تو نیستم
بعد رفتم واحد ناهار را زدم
البته یک ساعت قبل از بقیه چون بالاخره پارتی داریم!
بعد ساعت 14 رفتم که ببینمسگ ارشد(دژبان ارشد)میزارهبرم از دور مسول لوح هم داشت میرفت و منو دید گفت … سلام گفتم سلام گفت … تو که مثل همشهریای من نیستی گفتم نه
ولی ولی ولی
چنان حرفش در من اثر کرد که از خودم بیزار شدم به خار اینکه نیم ساعت زودتر برم خونه خودم را برای همیشه پیش این افسر خراب کردم
دیگه گذشته ولی فردا میرم و مثل مرد بهش میگم که رفتم شامگاه تا ببینم چه میشود
ولی شما سعی کنید مثل من نباشید
پ.ن(یعنی پا نوشت)
الان دارم اهنگی از گروه جیپسی کینگ گوش میدم
بدجوری منو برده توی فکر
پ.ن 2:راستی خبر تصادف اتوبوس حامل دانشجویان دانشگاه آزاد شیراز را خوندم و عکسهاش رو خوندم
خیلی متاسف شدم
خدایا خداوندا تا کی این همه ظلم را تحمل میکنی
الان میخوام اشک بریزم ولی حیف که خواهر و برادرم توی اتاق نشستن
برادرم آهنگ ساقی ساقی را گوش میکنه
هی……………………..
26 , 27 مهرماه 88
10/19/2009
خیله خب
دیروز که رفتیم و بعداز ظهری دیدم که 4 ساعت پست دارم
پست ساعت 4 تا 6 عصر و 12 شب تا 2 صبح
پستها را ترکوندیم ولی جاتون خالی تا تونستیم توی آسایشگاه بوی جوراب و عرق خوردم
شام هم که پنیر و انگور بود خوردیم
شام را من و یکی از بچه های مخابرات بیرون فیزیکی خوردیم و همون لحظه یک گربه ماده 4 توله خودش را آورده بود گردش علمی که ما مقداری پنیر و انگور براشون پرتاب کردیم
شب هم خوابیدیم و صبح 27 مهر ساعت 6 بیدار شدم
رفتم صبونه را گرفتم و رفتم واحدم
اونجا هم حالم خیلی بد بود سرماخوردم
بعد هم بعدازظهر شد رفتیم شامگاه را زدن و بعد اومدیم و دژبان ارشد کمی ضر ضر کرد و بعد هم راهی خونه شدیم
خوش به حال این سرباز
10/17/2009
ببینید چه خدا حافظی باحالی
ما که از این شانس ها نداریم

15+15+15
10/17/2009
میگفتند یک سربازی 15 ماه و 15 روز کسری خدمت آورده بود
بعد از آموزشی هم 15 روز خدمت کرد و رفت.
خوش به حالش شده به خدا
18 ماه کجا و 15 روز کجا!
25مهرماه 88-
10/17/2009
سلام
دیروز بعد از اینکه رفتم پادگان رفتم سر پست بعد از دو ساعتی الافی با یه سرباز دیگه هم صحبت شدم و گفت دوست داره بره شهر خودشون و ….
بعد رفتم و شام گرفتم که تخم مرغ آب پز بود اینقدر بد بود که دادمش به گربه های پادگان
بعد رفتم و با مسول تسلیحات صحبت کردم و بنا شد غیبت پست اولم رو برداره
خوابیدم و باز بلندشدم و پست دادم البته یه جای دیگه
باز رفتم خوابیدم و یک سروان ساعت 5 و نیم صبح اومد و بچه ها رو زوری برای خوندن نماز بیدار کرد
و من 6 و نیم رفتم و صبونه زدم
اومدم واحدم و نظافت کردم و نشستیم و ارباب رجوع را راه انداختیم
ظهر ساعت یک و نیم رفتم ناهار را زدم و بعد رفتیم شامگاه و خونه
تموم شد باز هم یک روز از عمر ما رفت
24-مهر آماده شدن برای رفتن به پادگان
10/16/2009
عجب رسمیه رسم زمونه
میرن آشخور ها از اونها فقط
خاطره هاشون بیاد میمونه
اینا یک سرباز اهل ارومیه وقتی من در آموزشی بودم برای من و چند تا از دوستانمون گفت
- امروز دقیقا 5 ماه و 6 روز خدمت کرده ام از امروز تصمصم دارم روزنوشتهای خدمتم را بنویسم تا شما خودتان قضاوت کنید آیا خدمت خوبه یا نه؟
به نظر خودم گندترین و احمقانه ترین چیز در زندگی جوان ایرانی خدمت هست
من امروز میخوام ساعت 17 آماده بشوم برم پادگان
چون ساعت 18 پست دارم
من از دیروز ساعت 13 اومدم خونه و تا الان با خونواده بودم
من چون شهر خودم هستم میتونم یک روز در میان بیام خونه(بعداز ظهر ها)و روزهایی که خونه نمییام ، یعنی در پادگان هستم از 4 تا 8 ساعت پست الافی دارم
از امروز دیگه وقایع هر روز را مینویسم
ممنون میشم به این وبلاگ لینک دهید
نه برای معروف شدنم برای اینکه جایی باشه تا دنیا صدای اعتراضمون را بهتر و بیشتر بشنوه
ایمیل من برای تماس